علم ودین
نويسندگان
لینک های به درد بخور

 

عیدنوروزبرهمگان مبارک

سلام.من وظیفه دونستم این عیدروبرهمگان تبریک بگم.مطلبی درمورد

عیدندارم.اماپیشنهادمیکنم حتمابه سایت امام رضا(ع)به نشانیwww.aqrazavi.orgکه درلینک هاهم هست مراجعه کنید.دراون جامیتونیدباپخش مستقیم حرم امام رضاحرم رونظاره گرباشید

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

 

 

میلادپیامبراکرم(ص)وامام جعفرصادق(ع)مبارک


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ ] [ ٦:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

رحلت پیامبراکرم (ص)برهمه مسلمانان جهان تسلیت باد


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

 

 

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتن، که شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید. بله،همگی ما می دانیم که انیشتن این  فرمول [e=mc2] را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیز های کمی در مورد زندگی خصوصی اش می دانیم،خودتان را بااین هشت مورد،شگفت زده کنید!

 


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

ازشما عذرمیخوام!یک ماهی بودکه به وبلاگم سرنزده بودم.اما حالا یک مطلب برای محرم قرارمیدهم.امیدوارم همیشه به یادحسین(ع)باشیم


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

 

 

                                 عکس هایی ازجانوران

برای دیدن برروی ادامه مطلب کلیک کند


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

 

جنگهای صلیبی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

زنگ نمادین شکوفه‌ها و جوانه‌ها در مدارس کشور طنین‌انداز شد

همزمان با مدارس ابتدایی و راهنمایی سراسر کشور صبح امروز زنگ نمادین غنچه‌ها، شکوفه‌ها و جوانه‌ها توسط وزیر آموزش و پرورش در مجتمع آموزشی و پرورشی جلوه معراج طنین‌انداز شد.
به گزارش سرویس اجماعی برنا، دکتر حاجی‌بابایی با حضور در این مراسم زنگ نمادین غنچه‌ها و شکوفه‌ها را برای نوآموزان و دانش‌آموزان پیش‌دبستانی و کلاس‌ اولی و زنگ نمادین جوانه‌ها را برای دانش‌آموزان پایه اول راهنمایی در مجتمع‌ آموزشی و پرورشی جلوه معراج واقع در منطقه 11 آموزش و پرورش شهر تهران به صدا درآورد.

در این مراسم که با حضور فاطمه قربان، معاون آموزش ابتدایی، مستقیم، مدیرکل ارزیابی عملکرد و پاسخگویی به شکایات، حاج‌کریم، مدیرکل حراست، یزدیخواه، مدیرکل آموزش و پرورش شهر تهران، فرهادی، رئیس مرکز اطلاع‌رسانی و روابط‌عمومی، خاکی، مدیرکل دفتر آموزش پیش‌دبستانی و جمعی از مسوولان آموزش و پرورش برگزار شد دانش‌آموزان کلاس‌اولی در کنار خانواده، مربیان و معلمان، بهار تعلیم و تربیت را آغاز کردند.
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

گیاه (Plant) در زیست شناسی معمولا" به یک موجود زنده درحوزه رده بندی گیاهان اطلاق می شود. شاید در کاربردهای روزمره این واژه آنچنانکه درذیل تعریف شده بکار نرود.

مشکلات موجود برای تعریف


تعریف کلمه گیاه ازآنچه که ظاهرا" به نظر می رسد بسیار مشکل تراست. اگرچه گیــــاه شناسان محدوده رده بندی گیاهان را تعریف کرده اند ، مرزهای تعیین کننده اعضاء رده بندی گیاهان بسیار اختصاصی تر از تعریفات رایج " گیاه"است. ما گیاه را بعنوان یک موجود زنده یوکاریوت و دارای تعداد زیادی سلول تعریف می کنیم که عموما" فاقد اندامهای حسی یا حرکت ارادی بوده و در صورت رشد کامل دارای ریشه ، ساقه و برگ می باشند. اما از نظر گیاه شناسی فقط گیاه آوندی دارای ریشه ، ساقه وبرگ است. اما اگر منصفانه نگاه کنیم گیاهانی که ما هر روز با آنها مواجه هستیم ، گیاهان آوندی می باشند.

img/daneshnameh_up/8/8c/leafs..jpg



تعریف دیگر گیاه که گسترده تر (فراگیرتر) می باشد، عبارت است از هرچیزی که فتواتوتروف می باشد- یعنی غذای خودش را از مواد خام غیر آلی و نور خورشید تولید کند. برای فردی که بر نقش خاصی که گیاهان در یک اکوسیستم بازی می کنند متمرکزشود این تعریف غیر منطقی نیست .اما در بین فتواتوتروپها ، پروکاریوتهایی ( پیش هسته) مخصوصا" باکتریهای فتواتوتروپ و سیانوفیتها وجود دارند. سیانوفیتها را گاهی اوقات ( به دلایل خوبی) جلبکهای سبز– آبی می نامند.در اینجا این مشکل بوجود می آید که بیشتر مردم از جمله گیاه شناسان قارچ خوراکی را گیاه می نامند اگرچه قارچ خوراکی اندام باردهی قارچ می باشد ( حوزه قارچها)، و اصلا" فتواتوتروپ نبوده، بلکه گندخوار( saprophytic) می باشد. و بیش از چند گونه گیاهان گل دار، قارچها و باکتریها وجود دارند که انگلی هستند.

ما قادر به ارائه پاسخی مطمئن نیستیم. فهرست خصوصیاتی که حوزه رده بندی گیاهان را از سایر حوزه های زیست شناسی جدا می کند حد اقل یک تعریف فنی ارائه می کند اما این تعریف مورد پسند همگان قرار نمی گیرد. بنابراین تعریف اصطلاح گیاه همیشه به معنی بیشتر موجودات زنده طبقه بندی شده در محدوده رده بندی گیاهان می باشد. مثلا" اگر جلبکهای سبز به وضوح گیاهانی جزورده بندی گیاهان هستند، پس بیشترمردم اکثرخزه های دریایی را هم که جزئی از( حوزه آغازیان (هستند، جزو جلبک های سبز در نظر می گیرند. مشکل عدم وجود دقت یا توافق که در تعریف گیاه وجود دارد یکی از گفته های مورد تفاهم است که اغلب در مقالات با آن مواجه هستیم از این قبیل : ... آوند چوبی یکی از دو بافت انتقال در گیاه است . بطور کلی تصور نمی شود این جمله به معنی تمامی گیاهان ، جلبکها با گیاهان گلدار باشد. به احتمال بسیار زیاد باکتریها یا قارچها را به حساب نمی آورد. در واقع معمولا" بهتر است اینگونه تصور شود که این بحث فقط به گیاهان آوندی مربوط می شود ( ضرورتا" سرخسها ، مخروط زاها، گیاهان گلدار و تعدادی دیگر) مگر اینکه به صورتی متفاوت بیان شود( مثلا" ... در گیاهان آوندی و غیر آوندی اینگونه است ). The system of classification (see
درسیستم طبقه بندی ( به طبقه بندی علمی مراجعه کنید) که توسط گیاه شناسان برای فهرست کردن موجودات زنده زمین بکار رفته، هزاران دانشمند روزانه ساعات بسیار زیادی وقت صرف کرده اند. درابداع این سیستم تلاش شده تا سیستمی طبیعی بوجود آید در حالیکه ارتباطات تکاملی بین کلیه گونه های مختلف را توصیف نماید ( از جمله مواردیکه فقط در فسیلها شناخته شده اند). گیاهان یکی از بخشهای این طبقه بندی هستند ودرتعریف گیاهان چه بصورت کلی وچه بصورت جزئی ، باید تعدادی منبع را درکلیه فعالیتهای علمی که برای تهیه یا ارائه اطلاعات درباره آنها انجام می شود، در این سیستم طبقه بندی لحاظ کنیم.

برای گیاهان آنگونه که در حوزه رده بندی گیاهان تعریف شده اند به قسمت زیر نگاه کنید.



گیاهان تقریباٌ در همه جای گیتی می رویند گلها علفها و درختان را تقریباٌ هر روزه می بینیم. گیاهان همچنین بر فراز کوههای بلند در اقیانوس ها در بسیاری از بیابانها و در نواحی قطبی می رویند. بدون گیاهان، آدمیان و جانوران نمی توانستند در کره زمین زندگی کنند. آدمی بدون هوا یا خوراک نمی تواند زندگی کند و همچنین بدون گیاهان نمی تواند زنده بماند. اکسیژن موجود در هوا که تنفس می کنیم از گیاهان فراهم می آید. خوراکی که می خوریم نیز از گیاهان یا از جانوران گیاه خوار بدست می آید.
در خانه سازی و بسیاری از چیزهای سودمند را از کنده و تخته و الوار درختان و خیلی از پوشاکهای ما از الیاف گیاهی از قبیل پنبه فراهم می گردد.

دانشمندان عقیده دارند که بیش از 350000 گونه و نوع گیاه شناخته شده اما هنوز بسیاری از گیاهان ناشناخته مانده است. کوچکترین گیاه دیاتوم می باشد که تنها با میکروسکوپ می توان آن را دید حتی ممکن است یک قطره آب بیش از 500 دیاتوم در خود شناور داشته باشد.

بزرگترین گیاه زنده دنیا درخت سکویا در کالیفرنیا می باشد که بیش از 90 متر بلندی و بیش از 9 متر پهنا دارد.

برخی از درختان در کالیفرنیا هستند که عمر 4000 تا 5000 ساله دارند. دانشمندان همه موجودات زنده را به دو گروه اصلی و عمده تقسیم کرده اند.

به بیان دیگر می توان گفت که فرق عمده میان گیاهان و جانوران آن است که گیاهان در جایی ثابت هستند در حالی که تقریباٌ همه جانوران با نیرو و اراده خود حرکت می کنند.

بیشتر گیاهان خوراک خود را از هوا نور خورشید و آب می گیرند. جانوران نمی توانند برای خود خوراک بسازند. از این رو گیاهان یا جانوران گیاهخوار را می خورند. پایه و اساس واحد اصلی و آجر ساختمان موجود زنده یاخته یا سلول می باشد و از این جهت گیاه و جانور با هم تفاوت دارند زیرا بیشتر گیاهان سلول های دیواره ای کلفت حاوی ماده ای بنام سلولز دارند یاخته های جانوری ماده سلولز ندارد.

img/daneshnameh_up/9/9f/trees.jpg



برخی چیزهای زنده که به نظر می رسد به خانواده و قلمرو گیاهان و جانوران وابسته نیستند. و این موجود تک یاخته ارگانیزم های شامل باکتری و اشکال دیگر زندگی است که تنها با میکروسکوپ قابل دیدن است. بیشتر دانشمندان عقیده دارند که به خانواده خود وابسته هستند یعنی موجودی که نه گیاه است و نه جانور.

از گیاهان برای آدمی خوراک، پوشاک، پناهگاه یعنی مهمترین نیازهایشان فراهم می شود. بسیاری از ما ازداروهایی که از گیاهان ساخته می شود یا مستقیماٌ از خود گیاهان دارویی است سود می جوییم. بعلاوه از گیاهان در مصارف زیبا سازی و لذت بخش کردن زندگی سود جسته می شود.

طبقه بندی حوزه رده بندی گیاهان


منشاء کلیه موجودات زنده متعلق به حــــــــــوزه گیاهان ، گروهی به نام جلبک سبز است که اشکـــال باقی مانده آن (paraphyletic) بوده وبصورت انواع گوناگونی در این قسمت یا درمیان آغازیان وجود دارند.جلبکهای سبز دارای کلروپلاستهایی هستند که در بر گیرنده کلروفیل a و b می باشند که بوسیله غشاهای دولایه به هم متصل هستند و دارای انواع گوناگونی تاژکدار، انبوه زی ، میله ای و حتی چند سلولی ابتدایی می باشند .بسیاری از آنها عمدتا" هاپلوئید ( تک لاد) هستند اما بقیه ، بین گونه های هاپلوئید و دیپلوئید ( دولاد) که گامتوفیت و اسپروفیت نامیده می شوند دارای تناوب نسل می باشند.
در مرحله ای از دوران پالئوزوئیک گیاهان پیچیده و چند سلولی(رویان رستها ) بر روی زمین نمایان شدند. در این گونه های اولیه جدید ، گامتوفیت و اسپروفیت از نظر شکل و عملکرد بسیار متفاوت بودند ، اسپروفیت کوچک باقی ماند و در کل زندگی کوتاه خود وابسته به والد خود بود. گروههای موجود در این ساختار مشترکا" خزه ها نامیده می شوند. از جمله:

  • دسته Bryophyta( خزه ها)
  • دسته Anthocerotophyta ( علف شاخی)
  • دسته Hepaticophyta( هپاتیکها)


تمامی این گونه ها کوچک بوده و محدود به محیطهای مرطوب می باشند و برای تولید هاگ وابسته به آب هستند. در دوران سیلورین ، رویان رستهای جدیدی نمایان شدند که در اثر سازگاری امکان غلبه بر این موانع را که در دوران دونین دستخوش پرتوش سازگاری گسترده ای شدند پیدا کردند. این گروهها معمولا" دارای کوتیکول هستند که در برابرخشکیدگی مقاوم می باشند و بافت آوندی که آب را سرتاسرگیاه منتقل می کند که به همین علت آنها را گیاهان آوندی می نامند.

  • دسته Lycophyta ( گرگ پاها)
  • دسته Sphenophyta( دم اسبی)
  • دسته Psilophyta (سرخسهای ماهوتی)
  • دسته Ophioglossophyta ( لاله آلپی و سرخسهای تاکی)
  • دستهPterophyta ( سرخسها)


گیاهان آوندی هم زیر گروهی ازاسپرماتوفیتها یا گیاهان دانه دار هستند که تا آخردوران پالئوزوئیک متنوع شدند. دراین گونـــــه ها گامتوفیت کاملا" کاهش یافت و اسپروفیت درون پوششی به نام دانه که در والد آنها بوجود می آید شروع به زیستن نمودند. اسپرماتوفیتها عبارتند از:

این دسته ها به دو گروه بازدانگان ( بی دانه ها ؛ چهار دسته اول) و گیاهان گلدار یا angiosperms تقسیم می شوند. پنجمین دسته فوق آخرین گروه عمده گیاهان است که در دوران ژوراسیک بوجود آمده و به سرعت در بیشتر زیبومه ها گسترده شدند.

رده های گیاهان


ممکن است بخواهیم علاوه بر طبقه بندی علمی گیاهان یا روشهای مردم پسند تر براساس این سیستم ، به طبقه بندی گیاهان با روشهای متفاوت دیگری بپردازیم که در ذیل به بررسی برخی از آنها می پردازیم:
ممکن است گیاهان بر مبنای الگوهای رشد فصلی اشان مرتب شوند. البته گیاهان ساده مثل جلبکها دوران زندگی کوتاهی دارند و اصطلاحهای زیر در مورد آنها بکار نمی رود اما جمعیت جلبکها عموما" فصلی هستند.

  • سالانه : زندگی و تولید مثل در یک فصل رشد و نمو.
  • دوسالانه : زندگی در دو فصل رشد و نمو ؛ تولید مثل معمولا" در سال دوم
  • چند ساله : زندگی در سالهای رشد نمو طولانی ؛ ادامه به تولید مثل در یک مرحله

گیاهان آوندی یا herbaceous ( غیر چوبی ) هستند ویا چوبی. گیاه چوبی ممکن است درختانی باشند با یک یا چند تنه و شاخه که روی زمین بوجود می آیند ویا درختچه هایی باشند بدون تنه ، با شاخه هایی که نزدیک سطح زمین قرار دارند.
همچنین ممکن است گیاهان بر اساس چگونگی کاربردشان طبقه بندی شوند.گیاهان غذایی از جمله میوه ها ، سبزیجات ، گیاهان دارویی و ادویه ها می باشند.

اطلاعات عمومی گیاهان


میزان رشد یک گیاه عادی 75-20 میکرو متر در هر ساعت می باشد.

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

 

پشت پلک هایت شور بیدار شدن، آواز می خواند.

خیابان ها مشتاق قدم های کوچک تو نشسته اند.

کوچه ها، بی قرار هیجان های کودکانه شمایند.

بوی مهر/ بوی مهربانی/ بوی لبخند / بوی درس و مدرسه / بوی شوق کودکانه پیاده روها / بوی نمره های بیست / بوی دفتر حساب / بوی مشق های ناتمام / بوی دوستی / مهربانی مدام / بوی... .

پاییز با خود شور می آورد. قاصدک ها، خبر بازگشایی مدارس می دهند. درختان آماده می شوند تا با شوق، برگ های رنگارنگشان را چون کاغذهای رنگی، بر سر کودکانی که مشتاقانه به مدرسه می روند، بریزند و سارها بر شاخه های انبوه درختان صف کشیده اند تا آوازهای گرمشان را بدرقه راهشان کنند. نسیم، نفس های معطرش را هر صبح، بر گونه های سرخابی کودکانه شان می دمد تا خواب را در سایه های کوتاه دیوارها جا بگذارند و مشتاقانه تا حیاط منتظر مدرسه بدوند.

دیوارهای آجرنمای مدرسه را سراسر شور و شوق پر کرده است.

کلاس ها، با آغوش باز در آستانه درها ایستاده اند تا مهمانان کوچک خود را در آغوش بکشند.

تخته های سیاه، بی صبرانه منتظرند تا دست های صمیمی معلمی مهربان، لبریز واژه های دوستی شان کند تا عشق، با لبخندی ناگزیر، بر لب های کوچک دانش آموزان بنشیند.

واژه ها بر تخته های سیاه جان می گیرند و پروانه می شوند تا در نفس های هیجان زده کودکان، پرواز کنند و فضای لرزان کلاس را گرم کنند. چه شور و حالی دارد روزهای آغاز مدرسه. روزهایی سراسر دلهره و هیجان و شوق و اضطراب، روزهای مهر و مدرسه، روزهایی که خیابان ها سر خوشِ هیجان لبریز صداهای کودکانه جاری در پیاده روهایند. روزهایی که عشق، هر سحر عاشقانه از پشت پنجره کلاس ها سرک می کشد تا با بالا آمدن آفتاب، تنشان را در نفس های معطر کودکان شست وشو دهند. روزهایی که آفتاب، به شوق مدرسه رفتن، هر صبح زودتر از آواز خروس ها بیدار می شود. روزهایی که ماه، بالای سر دفترهای مشق، به خواب می رود!

یاد آن روزهای مهربان به خیر! چه حسی دارد دوباره کودکانه تا حیاط مدرسه دویدن!

به سوی یار مهربان

محمدکاظم بدرالدین

امروز همه راه های روشن، به مدرسه مهر ختم می شود و این، سرآغاز جدیدترین صدای همبستگی است.

امروز، چشم های صفا و یکرنگی، در حضور ماه مهر می جوشد. شوق های دسته جمعی در محیطی گرد آمده اند تا بار دیگر، بوی «یار مهربان» را جشن بگیرند.

کتاب ها دسته دسته می آیند و سلام دست ها را پاسخ می دهند؛ پاسخی گرم تر از تابستانی که بچه ها پشت سر گذاشته اند.

ماه مهر هم آمده است تا در این هیاهوی شاد، یک حس قوی را تا آخر فصل، ذخیره کند.

امروز، پیام جشنواره کیف ها، محبت است.

بهار، چقدر از درک این روز پاییزی عاجز شده است!

هیچ نقاش زبردستی نمی تواند شادترین جنب وجوش های حیاط را به تصویر بکشد.

آفرین بر این احساس ها و ذوق های سرشار که مدرسه را از تنهایی و کسالت در آوردند و اینک، خلوت بی روح روزهای گذشته اش را غنچه غنچه خنده می زنند!

تقویم به سادگی از این روز نقره فام نمی گذرد، توشه ها می گیرد و خوشه ها می چیند. دل های بچه ها را می بیند که هر کدامشان از صبح، روشن ترند. به راستی که هیچ روزی با این سپیدی، قابل قیاس نیست. دانش اندوزی، زیباترین و ماندگارترین اثر خویش را بر دقایق اکنون گذاشته است.

تصنیف عاشقانه مهرورزی، هدیه امروز است که بچه ها برای معلمان و هم کلاسی های خود آورده اند.

شادکامی در کلاس های دوستی موج می زند.

تابستان، نگاه بچه ها را همچنان شاد، دوباره به مدرسه آورده است تا فصل پربار دانش از این وجد فراوان روحیه بگیرد.

هیاهوی مهر

مصطفی پورنجاتی

روز هیاهوی دانش آموزان شاد، روز معلم های صبور و مهربان. روز ناظم های دلسوز و مدیرهای دوست داشتنی؛ روزی که باز فراش پرتلاش، می رود به جنگ هر چه غبار.

روزی که همه دیوارها، میزها و صندلی های مدرسه که از خواب تابستانی بیدار شده اند، به روی اهالی درس و دانش لبخند می زنند.

آغاز رژه منظم کیف ها سر صف های صبحگاهی که می روند به سمت باغ دانایی.

از امروز، قرار است همه ما جایی را بسازیم. می پرسید کجا را؟ همان خانه ای را که با آجر واژه ها ساخته می شود، همان جا که پنجره هایی از جنس برگ های سبز و زنده دارد، همان جا که وقتی آباد است که با کتاب خواندن و یاد گرفتن، تر و تازه شده باشد، خانه دل هایمان را می گویم.

پس همه شما امروز به مدرسه می روید که دل های نازنینتان را آبی بزنید، از روی شیشه هایش گرد و خاک نادانی را پاک کنید و این خانه ارزشمند را صفایی بدهید. به گل ها و سبزه ها دستی به نوازش بکشید و روز تولد مدرسه را جشن بگیرید.

کاش همیشه دانش آموز بمانیم! کاش هر سال، اول مهر که می شود، همین طور هیجان زده، منتظر صدای زنگ آغاز سال تحصیلی جدید، در پوست خودمان نگنجیم.

کاش قدر معلم های صمیمی را بیشتر بدانیم!

دوباره خورشید طلوع کرده است...

نفیسه محمدی

باز اول مهر است؛ اول خورشید گرم مدرسه. من، با بویی از بابونه ها که کنار پنجره ام روییده اند، از خواب بیدار می شوم. ساعت قلبم تندتند می زند.

کتاب هایم را که از پشت طلوع خورشید چشمک می زنند، برمی دارم و در کیفی از شادی کودکانه می گذارم. باز هم مادر برایم نان و روشنایی گذاشته تا سر زنگ تفریح، با جرعه ای از عسل شیرین الفبا بخورم. مادرم سفارش کرده تا مثل قبل، لحظه های شادی ام را در مدرسه جانگذارم و وقتی که برمی گردم، سرمشق زندگی ام را که فرشته ها برایم نوشته اند، درست بنویسیم.

معلم، مثل همیشه با آن لب هایی که به آبشار خنده گشوده می شود، گفته است جمع و تفریق خوبی ها و بدی ها را تمرین کنم تا حساب زندگی، دستم بیاید.

باز هم اول مهر است و من با بویی از بابونه ها که کنار پنجره تنهایی ام روییده است، از خواب بلند شده ام. سالیان درازی است که صبح روز اول مهر، با صدای چلچله ها از خواب می پرم و هراس دارم که نکند دیر برسم.

هر سال اول مهر، من هفت ساله می شوم و انگار از خوابی هزارساله برمی خیزم، چشمانم را با دستان کودکی ام می بندم و دوباره باز می کنم. درست دیده ام؛ هم کلاسی هایم با میخک ها و نرگس ها می روند تا در مدرسه درس بخوانند و هزارساله شوند. باز هم می دوم تا به آنها برسم و کتاب زندگی ام را از آغاز بودنم بخوانم و بزرگ تر شوم.

معلم مهربانم، باز هم کنار در کلاس ایستاده و با نگاهی سرشار از بوی روشنایی نگاهم می کند. من هم در صف آرزویم وارد کلاس می شوم. پشت نیمکت تاریخ می نشینم و به تخته سیاه مدرسه که از آن نور می ریزد، خیره می شوم. درس، آغاز می شود و موج شور و شادی از تکرار جدول ضرب خنده، کلاس را با خود می برد. با نرگس ها تمرین حساب داریم. گلی برای معلم، یک گل برای مادر و نرگسی برای پدر؛ روی هم می شود دسته گلی که در دست می گیرم و می گذارم روبه روی آینه تا پاییز بداند که در روز ورودش، بهار می آید و خورشید در حیاط مدرسه می شکفد؛ خورشیدی دوباره برای فردایی که نوید تعالی و شکفتن است.

فصل شکوفایی

علی خالقی

صدای قدم هایی نرم، رخوت خیابان را بر هم می زند؛ قدم هایی که با گام های پاییز هم نوا شده است.

طنین ضربان قلب هستی در گام های کوچک اما بلند کودکان، ضرب می گیرد. این ضرب آهنگ حیات متعالی بشریت است. این صدای بلند حیات فرهنگی است. این صدای زندگی است. این آوای زنگ بیداری است که تمام شهر را به پویشی تازه می خواند. دوباره عدالت، بخش می شود؛ محبت، ضرب و عشق به توان می رسد. دوستی، جمع می شود و نفرت نه نفرتی وجود نخواهد داشت.

صدای جیرجیر نیمکت ها چقدر خاطره انگیز است.

... صدای پای کسی می آید؛ کسی عطش تشنگان دانش را فرو خواهد نشاند؛ معلم را می گویم. برپا!

خاطرات شیرین

ابراهیم قبله آرباطان

دوباره آمده ام تا سر بگذارم بر شانه های دفترم و با درخت ها و گنجشک ها به خواب بروم.

آمده ام تا دفترم را از هر چه که برای بزرگ بودن لازم است، پر کنم.

چه ساعاتی که زنگ انشایم پر می شد از کلماتی به رنگ توصیف و استعاره های کودکانه!

«مهر» دوباره با سبدی از تازه ها و تبسم ها آمده است تا دست های کودکانه ام را بگیرد و پله پله به بالاها، نزدیک کند.

مهر، از کوچه های گرم تابستان خودش را کنده است و به مدرسه رسانده است تا زنگ شروع دانایی را به صدا درآورد و برگ های زرد درختان را روی جدول ها و کاشی ها بریزد و این خود، یکی از درس های ما شود.

دوباره کتاب ها، سر بر شانه کیف ها می گذارند و کیف ها، از داستان ها و پندها و شعرها و معادله ها و جمع و تقسیم ها پر می شوند.

صبح است و دست های گرم پدر، اشتیاق کودکانه ام را تا مدرسه بدرقه می کند و بوسه گرم مادر، در صورت خاطراتم گل می اندازد.

پیچک های همیشه عاشق، از بازوان دیوار مدرسه بالا رفته اند تا از گوشه پنجره های کلاس، بر کلمات و واژه ها سرک بکشند.

گچ های سفید و قرمز و سبز و آبی، بلند می شوند و بهار علم را با شکل گلستانی پر از گل های رنگارنگ نقاشی می کنند.

دست هایم را می بویم؛ هنوز هم بوی دفتر کاهی مشق را می دهد. هنوز هم بوی لبخند معلمم را می دهد که در اولین روز مدرسه به کلاس پاشید و ما برداشتیم و در دفتر خاطرات مان گذاشتیم.

زنگ مدرسه به صدا درمی آید و صدایی در من، مرا فریاد می زند که یک بار دیگر، هفت ساله شوم و دفتر و کتابم را بردارم و بروم سر کلاس بنشینم تا خاطرات شیرین گشایش مدرسه ها را دوباره مرور کنم.

آقا اجازه

میثم حمیدی

روز بازگشایی پنجره های آبی به سمت افق دریاهاست. روز شروع دیر رسیدن و اضطراب و تلاش برای به دست آوردن کارت های صدآفرین و مشق هایی که هر شب نوشته می شوند و هر روز خط می خورند.

کسالت روزهای تابستان را در اتفاقی ساده فراموش می کنم؛ وقتی چشم هایی را می بینم که طراوت و شادی را در آغاز فصل مهر و مدرسه بشارت می دهند.

تمام تخته سیاه های منتظر، سپید می شوند و دیوارهای بی اتفاق سفید، سیاه!

شهر، با کوچه هایش از خواب برمی خیزد، خمیازه می کشد و حیاتی تازه در رگ هایش جاری می شود.

ورق های کتاب ها، در حاشیه سپید خود، جایی برای حرف های نگفته دارند که با نقاشی ها، خاطره می شوند.

زنگ های تفریح، در خاطراتم به صدا درمی آیند تا کودکی هایم را از انقباض سرد دقایق، به حیاط شلوغ مدرسه ببرند؛ تا دوباره به گل ها لبخند بزنم و سعی کنم عطر معلم را در ریه هایم به خاطر بیاورم.

آقا اجازه! باز هم مرا سر کلاست راه می دهی؟

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

 

 

 

 

لبخندعیدفطربرهمه مسلمانان جهان مبارکلبخند


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٩ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

نام ادریس
نام عبرى آن حضرت خنوخ و ترجمه عربى اش اخنوخ است. در بعضى نقل هاست که حکماى یونان نام آن حضرت را هرمس الهرامسه یا هرمس حکیم گذارده اند، هرمس لفظ عربى است و ترجمه یونانى آن ارمیس به معناى عطارد است. برخى گفته اند که نام یونانى او طرمیس بوده است. او در نزدیک کوفه در مکان فعلی مسجد سهله می‎زیست. تا قبل از ایشان مردم برای پوشش بدن خود از پوست حیوانات استفاده می‎کردند، او نخستین کسی بود که خیاطی کرد و طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت و از آن پس مردم به تدریج از لباسهای دوخته شده استفاده می‎کردند. او بلند قامت و تنومند و نخستین انسانی بود که با قلم خط نوشت و بر علم نجوم و حساب و هیئت احاطه داشت و آنها را تدریس می‎کرد. کتابهای آسمانی را به مردم می‎آموخت و آنها را از اندرزهای خود بهره‎مند می‎ساخت، از این رو نام او را ادریس (که از واژه درس گرفته شده) نهادند. بیش تر لغویان «ادریس» را واژه اى عربى و از ماده «درس» مشتق دانسته و وجه این نام گذارى را کثرت دانش یا ممارست او بر آموزش، ذکر کرده اند; اگرچه برخى به اشتقاق آن از ماده «دروس» به معناى پنهان شدن، معتقد بوده و علت آن را پنهان شدن ناگهانى ادریس بیان نموده اند. در برابر دیدگاه پیشین، بعضى آن را واژه اى عجمى و غیر منصرف شمرده اند.آن گونه که از بیش تر کتاب هاى تاریخى، تفسیرى و ... بر مى آید، «ادریس» همان «اخنوخ» یا خنوخ، و خنوع است که نزد اهل کتاب، یکى از پیامبران پیش از نوح بوده و کتاب هاى فراوانى به او نسبت داده شده است. در روایتى، اباذر از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند: 4 نفر از انبیا: آدم، شیث، اخنوخ(علیهم السلام)، ادریس و او نخستین کسى است که با قلم نوشت ـ و نوح(علیه السلام)سریانى اند. گفته شده: «ادریس» نزد یونانیان «ارمیس»، «طرمیس» یا «هرمس حکیم» نام دارد و بر پایه برخى از منابع، کیومرث را از نیاى وى شمرده و اسطوره هاى فراوانى را به او نسبت داده اند. گاهى او را «مثلث النعم» یا «مثلث الحکمه» یعنى داراى نعمت پادشاهى، حکمت و نبوت و «هرمس الهرامسه» و «اوریاى سوم» پس از آدم و شیث(علیهما السلام) لقب داده اند.

نام دیگر ادریس و محل تولدش
ادریس (علیه السلام ) ((هرمس )) نیز نام داشته، زیرا قفطى در کتاب اخبار العلماء باخبار الحکماء، در شرح حال ادریس مى گوید: حکماء در محل ولادت و منشاء و استاد ادریس قبل از نبوتش اختلاف کرده اند، فرقه اى گفته اند: در مصر به دنیا آمد، و او را ((هرمس الهرامسه )) نامیدند، و مولدش در ((منف )) بوده، و نیز گفته اند که: کلمه هرمس عربى ارمیس ‍ یونانى است، و ارمیس به زبان یونانى به معناى عطارد است. بعضى دیگر گفته اند: نام او به زبان یونانى طرمیس و به زبان عبرى خنوخ بود که معرب آن اخنوخ شده، و خداى عزوجل او را در کتاب عربى مبینش ادریس ‍ نامیده.
همین صاحب نظران گفته اند: نام معلمش غوثاذیمون بوده، بعضى گفته اند: اغثاذیمون مصرى بوده، ولى نگفته اند که این شخص چکاره بوده است، فقط گفته اند: اغثاذیمون یکى از انبیاى یونانیان و مصریان بود، و نیز او را اورین دوم خوانده اند، و ادریس نزد ایشان اورین سوم بوده، و معناى کلمه ((غوثاذیمون )) خوشبخت است، آن وقت گفته اند: هرمس از مصر بیرون گفته و همه زمین را گردش کرد و دوباره به مصر برگشت، و خداوند در مصر او را بالا برد، و در آن روز هشتاد و دو سال از عمرش گذشته بود.
فرقه دیگرى گفته اند که: ادریس در بابل به دنیا آمده و نشو و نما کرد، و او در اول عمرش از شیث بن آدم که جد جد پدرش بود درس گرفت، چون ادریس پسر یارد، و او پسر مهلائیل، و او پسر قینان، و او پسر انوش، و او پسر شیث است، شهرستانى گفته: اغثاذیمون همان شیث است.
و چون ادریس بزرگ شد، خداوند او رابه افتخار نبوت مفتخر ساخت، پس ‍ مفسدین از بنى آدم را از مخالفت با شریعت آدم و شیث نهى مى کرد اندکى اطاعتش کردند اما بیشتر مردم مخالفتش نموده اند، پس تصمیم گرفت از میان آنان کوچ کند، آنان را که اطاعتش کرده بودند دستور داد آماده کوچ باشند، برایشان گران آمد که از وطن هاى خود چشم بپوشند، ناگزیر گفتند: اگر کوچ کنیم دیگر کجا مانند بابل نهرى خواهیم یافت؟ (بابل به زبان سریانى به معناى نهر است ) و گویا مقصودشان از نهر - بابل - دجله و فرات بوده، ادریس گفت: اگر براى خاطر خدا مهاجرت کنیم، خداوند نهرى غیر آن روزیمان خواهد کرد.
پس ادریس با ایشان بیرون شده و رفتند تا به این اقلیم که اقلیم بابلیونش ‍ مى نامند رسیدند، پس رود نیل و دشتى خالى از سکنه را دیدند، ادریس ‍ کنار نیل ایستاده مشغول تسبیح خدا شد، و به جماعت خود گفت: بابلیون.
و در معناى این گفته وى اختلاف کرده اند، بعضى گفته اند: یعنى چه نهر بزرگى است. بعضى دیگر گفته اند: یعنى نهرى مانند نهر شما است، بعضى گفته اند: نهرى پر برکت است. و بعضى دیگر گفته اند: کلمه ((یون )) در زبان سریانى معناى صیغه افعل در عربى را مى دهد که به معناى برتر است، یعنى این نهر بزرگتر است و به همین مناسبت آن وادى و اقلیم در میان همه امت ها به نام بابلیون معروف شد، غیر از عرب که آن را مصر خوانده اند که منسوب است به مصر پسر حام، که بعد از واقعه طوفان نوح آنجا نزول کرد، (و خدا به همه اینها داناتر است ).
ادریس و همراهانش در مصر رحل اقامت افکنده، خلایق را به معروف امر، و از منکرات نهى مى کرد و به اطاعت خداى عزوجل دعوت مى کرد، مردم زمان او با هفتاد و دو زبان حرف مى زدند، و خداوند زبان همگى آنان را به وى تعلیم داده بود تا هر فرقه اى از ایشان را با زبان خودش تعلیم دهد، و علاوه بر اینها آداب و طریقه نقشه کشى براى شهر سازى را به ایشان بیاموخت، دانشجویان از هر ناحیه اى گردش جمع شدند، و به ایشان سیاست مدنیت بیاموخت و قواعد آن را برایشان مقرر فرمود، و هر فرقه اى از هر امتى که بودند به سرزمین خود برگشته و شهرهایى ساختند تا آنجا که در عهد وى و به وسیله شاگردان او، صد و هشتاد و هشت شهر ساخته شد، که از همه کوچکترش ((رها)) بود، و ادریس به آنان علوم را بیاموخت.
و اولین کسى که حکمت را استخراج نموده و علم نجوم را به مردم یاد داد، ادریس بود، چون خداى عزوجل سر فلک و ترکیب آن، و نقطه هاى اجتماع کواکب را در آن فلک به او فهمانده بود، و نیز علم عدد سنین و حساب را به او داده بود، و اگر این نبود و ادریس در این علم فتح باب نمى کرد، هرگز خاطر بشر به این معنا خطور نمى کرد که در مقام سرشمارى ستارگان بر آید.
ادریس (علیه السلام ) براى هر امتى در هر اقلیمى سنتى شایسته آن امت و آن اقلیم به پا داشت، و زمین را به چهار قسمت تقسیم نموده براى هر قسمتى پادشاهى مقرر کرد تا به سیاست و اداره امور آنجا و آبادیش قیام نماید، و هر پادشاهى را ماءمور کرد تا اهل اقلیم خود را به شریعتى که بعدا اسم بعضى از آنها را مى بریم ملزم سازد.
اسماء آن پادشاهان که زمامدار زمین بودند بدین قرار بود: اول ((ایلاوس )) که به زبان عربى به معناى رحیم است، دوم ((اوس ))، سوم ((سقلبیوس ))، چهارم ((اوس آمون ))، و بعضى گفته اند: ایلاوس ‍ آمون، بعضى دیگر نام او را یسیلوخس که همان آمون ملک باشد دانسته اند، این بود آن مقدار از کلام قفطى در کتاب اخبار العلماء باخبار الحکماء، که مورد حاجت ما بود.
و این احادیث و اخبار، همه به ما قبل تاریخ منتهى مى شود، و آنطور که باید نمى شود بدان اعتماد کرد، چیزى که هست همین که مى بینیم نام او در عربى جیلا بعد جیل ((جیل )) یک صنف از مردم اهل یک زمان ) در میان فلاسفه و اهل علم زنده مانده و اسم او را به عظمت یاد مى کنند و ساحتش ‍ را محترم شمرده و اصول هر علمى را منتهى به او مى دانند، خود کشف مى کند از اینکه او از قدیمى ترین پیشوایان علم بوده که نطفه و بذر علوم را در میان بشر پاشیده و افکار بشرى را با استدلال و دقت در بحث، و جستجوى از معارف الهى آشنا ساخته اند، و یا آن جناب اولین مبتکر ایشان بوده است. قرآن، درباره زندگى و دستورات دین و آیین ادریس(ع) مشروحا سخن نگفته است، چنان که سند تاریخى و پا برجایى هم از زندگى او در دست نیست. معتبرترین کتابى که درباره او سخن گفته تاریخ الحکماء است. اندیشمندان در مورد زادگاه و محل نشو و نماى آن حضرت اختلاف دارند، عده اى گفته اند: وى در مصر متولد شده و او را هرمس الهرامسه نامیده اند و زادگاهش در «منف» (نام شهرى در مصر) است. و نیز گفته اند نام وى به زبان یونانى ارمیس بوده که معناى عربى آن هرمس و به زبان عبرى خنوخ و در عربى اخنوخ تلقى شده است و خداى - عزوجل - او را در قرآن که به زبان عربى آشکار نازل شده ادریس... خوانده است. هرمس (ادریس) از مصر بیرون رفت و در زمین گردش کرد و سپس به آن سرزمین بازگشت، [سرانجام ] خداوند او را در هشتادو دو سالگى به نزد خود بالا برد (از دنیا رفت) دسته اى دیگر معتقدند که، ادریس(ع) در بابل متولد و در همان جا بزرگ شد. بیش تر مورخان گفته اند: او در کشور «مصر» شهر «منف» به دنیا آمده و در 65 سالگى با هدانه (ادانه) دختر باویل بن محویل بن خنوخ بن قین بن آدم(علیه السلام) ازدواج کرد و از وى، داراى فرزندانى شد که مشهورترین آن ها «متوشالح» (متوشلخ) بود. وى در اوایل عمر خویش از علوم شیث بن آدم که جد اعلاى او بود بهره مى جست... و آن گاه که به حد کمال رسید، خداوند بدو نبوت و پیامبرى عنایت فرمود. آن حضرت، مردم فاسد را از مخالفت با آیین حضرت آدم و شیث(ع) نهى مى کرد و [در این راستا] عده اى اندک از او اطاعت کرده و بیشتر آنان با وى به مخالفت برخاستند، از این رو او و پیروانش از آن سامان بیرون رفته تا به مصر رسیدند. ادریس(ع) و همراهانش در مصر اقامت گزیدند و مردم را به امر به معروف و نهى از منکر و اطاعت از خداى - عزوجل - دعوت کرد، چنان که گفته شده: وى مردم را به آیین الهى و یگانگى خدا و پرستش آفریدگار و رهایى مردم از عذاب آخرت به وسیله کردار شایسته در دنیا دعوت نمود و آنها را بر بى رغبتى به دنیا و رفتار عادلانه تشویق کرد و دستور داد تا آن گونه که وى مى گوید نماز به جاى آورند و دستور داد ایام مشخصى در هر ماه روزه بگیرند و آنها را به جهاد براى مبارزه با دشمنان دین و آیین خود تشویق و براى دستگیرى از مستمندان به آنان دستور پرداخت زکات را صادر فرمود.
منصب نبوت پس از آدم ابوالبشر و فرزندش شیث به آن حضرت رسیده و ویژگى هاى نبوت، اسم اعظم و مقام وصایت نصیب وى گردید.جهت نام گذارى آن حضرت به ادریس نیز در روایات، کثرت اشتغال وى به درس و کتاب ذکر شده است. طبق روایات و تواریخ، ادریس نخستین کسى است که خط نوشت، جامه بدوخت و علم خیاطى را تعلیم داد، زیرا قبل از وى مردم با پوست حیوانات خود را مى پوشاندند. هم چنین آن حضرت را آموزگار و معلم بسیارى از علوم مانند نجوم، حساب، هندسه، هیئت و... دانسته اند. عبدالوهاب نجار در قصص الانبیاء خود مى گوید: ادریس به مصر آمد و در آن جا سکونت گزید و به دعوت مردم به اطاعت از حق و امر به معروف و نهى از منکر مشغول گردید. مردم آن زمان به هفتاد و دو زبان سخن مى گفتند وخداى تعالى همه آن زبان ها را به وى تعلیم فرود.ادریس سیاست، آداب تمدن و قوانین مملکتى و هم چنین طرز اداره شهرها و بناى آن ها را به مردم آموخت و براثر تعلیمات آن حضرت 188 شهر در روى کره زمین بنا گردید که کوچک ترین آن ها رها بوده است. رها یا اورفا نام شهرى در ترکیه است که سابقه تاریخى آن به قرن ها قبل از میلاد مى رسد.

شریعت و آیین ادریس (ع )
ادریس مردم را به دین خدا، توحید و عبادت پروردگار متعال دعوت مى کرد و به آن ها مى گفت: عمل صالح در این دنیا، موجب آزادى از عذاب آخرت مى گردد. ادریس مردم را به زهد در دنیا و عدالت ترغیب مى فرمود و آن ها را طبق برنامه خاصى ماءمور به خواندن نماز کرد. هم چنین روزهاى معینى در ماه را براى روزه گرفتن مقرر کرد و دستور جهاد به دشمنان دین را به آن ها داد. زکات مال را براى کمک به ضعیفان و دستور تطهیر از جنابت و پرهیز از سگ و خوک را بر آن ها واجب و مشروبات مست کننده را نیز بر آن ها حرام فرمود. هم چنین عیدهایى براى مردم مقرر کرد که در آن روزها قربانى کنند. ادریس مردم را به آمدن پیغمبران بعد از خود بشارت داد و اوصاف پیغمبراسلام را نیز براى آن ها بیان فرمود و مردم را بر سه طبقه کاهنان، سلاطین و رعایا تقسیم کرد. ادریس از جهت علم و حکمت در مقام والایى بوده است و «اولیاتى» را به او نسبت داده اند; چنان که مى گویند: او نخستین کسى بود که از حرکت ستارگان و اجرام آسمانى سخن به میان آورد. پزشکى را بنیاد نهاد و شهرهاى بسیارى را بنا کرد. او هم چنین نخستین کسى بود که خط نوشت و لباس دوخت. مردم پیش از آن براى پوشش بدن خویش، از پوست حیوانات استفاده مى کردند. بسیارى از مفسران و مورخان معتقدند که ادریس آموخته هایى را از «غوثاذیمون» که همان «شیث» پیامبر است، فرا گرفته.برخى ادریس را نخستین پیامبر بعد از حضرت آدم(علیه السلام) دانسته و گفته اند: ادریس مردم را از مخالفت با شریعت آدم(علیه السلام) نهى مى کرد; ولى به جز تعداد اندکى، بیش تر مردم از دستورهاى وى سرپیچیدند. عده اى نیز گفته اند: در زمان «یارد» پدر ادریس، بت پرستى در میان قابیلیان متداول شده بود. خداوند ادریس را به پیامبرى برگزید و با کوشش وى، بت پرستى رو به افول نهاد و برخى از بت ها نیز نابود شدند.گروهى نیز بر این باورند که خداوند ادریس را به سوى آتش پرستان قوم قابیل که به مکر شیطان به این منکر روى آورده بودند، فرستاد.در زیارت ناحیه مقدسه بعد از آدم و شیث(علیهما السلام) به ادریس در جاى گاه پیامبرى که با دلیل براى خدا قیام نمود، درود فرستاده شده است.

سایر احوال ادریس
چنان که از تاریخ برمى آید، ادریس از پیمبران بزرگوارى است که خداوند مقام هاى ظاهرى و معنوى را براى او گرد آورده بود و گذشته از مقام نبوت و رسالتى که از جانب پروردگار متعال داشت، در صورت ظاهر نیز به قدرت و عظمت رسید و مردم آن زمان مطیع و فرمان بردار وى بوده و با دیده احترام به وى مى نگریستند. در روایات شیعه نام پادشاهى جبار و ستم گر نیز یاد شده که در زمان ادریس مى زیسته و به ظلم و ستم زمین زراعتى و دارایى مردم را مى گرفته است. هم چنین زنى زیبا داشته که در کارها با او مشورت نموده و به دستور او رفتار مى کرده است. آن ها براثر طغیان و ستم، به نفرین ادریس گرفتار شده و به همراه پیروانشان نابود شدند. و مردم نیز سال ها به قحطى و خشک سالى دچار شدند .در حدیثى که راوندى به سندش از وهب بن منبه نقل کرده آمده است: ادریس مردى بلند بالا و فراخ سینه با صدایى آهسته و گفتارى آرام بود و هنگام راه رفتن، گام ها را کوتاه برمى داشت ... تا آن جا که مى گوید: وى نخستین کسى بود که جامع دوخت و هرگاه سوزن مى زد خداى را تسبیح مى گفت و به یگانگى و بزرگى او را یاد مى کرد، و در هر روز برابر با اعمال تمامى مردم آن زمان تنها از وى عمل نیک به آسمان بالا مى رفت. در زمان آن حضرت، فرشتگان به میان مردم مى آمدند. با مردم دست مى دادند و بر آن ها سلام مى کردند. سخن مى گفتند و نشست و برخاست و مجالست داشتند و این بدان سبب بود که مردم آن زمان مردمانى صالح و شایسته بودند. این جریان تا زمان حضرت نوح نیز ادامه داشت و پس از آن منقطع گردید.(64)
هم چنین راوندى در حدیثى از امام صادق (ع ) نقل کرده که آن حضرت در باب فضیلت مسجد سهله فرمود: هرگاه به کوفه رفتى به مسجد سهله برو و در آن جا نماز بگزار و حاجت هاى خود را از خدا بخواه، زیرا مسجد سهله خانه ادریس پیغمبر بوده که در آن خیاطى مى کرد و نماز مى گزارد.

نام ادریس در قرآن و صعود وى به آسمان
در دو جاى قرآن کریم نام ادریس ذکر شده است. یکى در سوره مریم و دیگرى در سوره انبیاء. در سوره انبیاء فقط نام آن حضرت برده شده، ولى در سوره مریم خداى تعالى اوصافى نیز براى آن حضرت بیان فرموده است: واذکر فى الکتاب ادریس انه کان صدیقا نبیا و رفعناه مکانا علیا(مریم آیات 56 و 57) در این کتاب ادریس را یاد کن که او پیغمبرى راستى پیشه بود، و ما را به جایگاهى بلند، بالا بردیم. در معناى این که فرمودو رفعناه مکانا علیا میان مفسران اختلاف است: دسته اى معتقدند یعنى قدر او را بالا بردیم و در عالم بالا جاى دادیم. هم چنین در علت و کیفیت صعود آن حضرت به آسمان نیز اختلاف نظر است: در پاره اى از روایات آمده که خداوند به یکى از فرشتگان خود خشم گرفت و بال و پرش را قطع کرد.بعد او را در جزیره اى انداخت و سال ها آن جا بود تا هنگامى که خداوند ادریس را مبعوث فرمود. فرشته مزبور نزد آن حضرت آمد و از وى خواست به درگاه خداوند دعا کند تا خداوند از وى بگذرد و بال و پرش را به او بازگرداند. ادریس هم دعا کرد و خدا از وى درگذشت و بال و پرش را به وى باز داد. فرشته مزبور به آن حضرت عرض کرد: آیا حاجتى دارى؟ ادریس گفت: آرى مى خواهم مرا به آسمان ببرى تا ملک الموت را دیدار کنم، زیرا با یاد وى زندگى بر من گوارا نیست. فرشته مزبور، ادریس را به آسمان چهارم آورد و در آن جا ملک الموت را دید که نشسته است و سر خود را از روى تعجب حرکت مى دهد. ادریس پیش آمد. به ملک الموت سلام کرد و پرسید: چرا سرت را تکان مى دهى؟ جواب داد که پروردگار به من فرمان داد تا جان تو را میان آسمان چهارم و پنجم گرفته و تو را قبض روح کنم. من در فکر بودم که چگونه با این همه فاصله بسیارى که میان آسمان چهارم با سوم و سوم با دوم و دوم با اول و هم چنین میان آسمان اول با زمین است، من ماءمور شده ام که در آسمان چهارم جان تو را بگیرم تا اکنون که تو را دیدار کردم. سپس جانش را در همان جا بگرفت. در روایت طبرى و فرید وجدى و دیگران، موضوع غضب و خشم پروردگار- که مورد ایراد بعضى واقع گردیده - ذکر نشده و مابقى آن با مختصر اختلافى به همین نحو از کعب الاخبار نقل شده است. در حدیثى که راوندى در قصص الانبیاء از ابن عباس نقل کرده، ملک الموت از خداى تعالى اجازه گرفت که براى زیارت ادریس به زمین بیاید و او را دیدار کند. خداوند به وى اجازه داد و نزد ادریس آمد و مدتى با وى ماءنوس شد تا این که ادریس او را شناخت و از وى خواست که او را به آسمان برد. ملک الموت از خداوند اجازه گرفت و ادریس را به آسمان برد و پس از این که جهنم و بهشت را به وى نشان داد، ادریس وارد بهشت شد و دیگر از آن جا بیرون نیامد.

عمر ادریس
درباره عمر ادریس نیز اختلاف است. برخى مانند یعقوبى عمر آن حضرت را سیصد سال نوشته اند. برخی نوشته اند: او خیاط بود و مدت سیصد سال عمر نمود و با پنج واسطه به آدم ـ علیه السلام ـ می‎رسد. ابن اثیر در کامل گفته است که خداوند ادریس را پس از آن که 365 سال از عمرش گذشت، به آسمان برد. مسعودى در اثبات الوصیه گوید: روزى که آن حضرت را به آسمان بردند از عمر وى 360 و یا 350 سال گذشته بود.

صحف ادریس
مسعودى و دیگران گفته اند که خداوند سى صحیفه بر ادریس نازل کرد و در خبرى هم که ابوذر از رسول خدا(ص ) روایت کرده، صحف ادریس را سى صحیفه بیان فرموده است. به هر حال تعداد صحف ادریس را 30 یا 50 صحیفه گفته اند. صحفى را نیز به «اخنوخ» کتاب مقدس نسبت داده اند که از «سودا پیگرافا»ى عهد عتیق (در زبان یونانى به معناى نوشته هاى جعلى) است و بعد از کتاب مقدس و «اپوکریفا» در رتبه سوم بوده، اعتبار چندانى ندارند. این صحف عبارتند از: 1. صحیفه هاى حبشى اخنوخ; 2. کتاب اخنوخ اسلاوى; 3. نسخه عبرى کتاب اخنوخ; 4. صحیفه هاى عربى ادریس; 5. صحف منسوب به ادریس; 6. سنن ادریس.در قرآن کریم، از این صحف به صراحت سخنى نیامده; ولى بسیارى از مفسران، مراد از «الصحف الاولى» در آیه 18 اعلى/87 را صحف ادریس و شیث مى دانند.
مرحوم مجلسى در آخر کتاب دعاى بحارالانوار، بیست و نه صحیفه آن را از ابن متویه نقل کرده است. ابن متویه در آغاز آن مى گوید: هر یک از آن ها داراى نام جداگانه اى است؛ مانند صحیفه حمد، صحیفه خلق، صحیفه رزق، صحیفه معرفت و.... هم چنین عبدالوهاب نجار در قصص الانبیاء کلمات حکمت آمیز و مواعظى از آن حضرت نقل کرده که از آن جمله است:
1. احدى نمى تواند شکر نعمت هاى خدا را مانند اکرام و نعمت بخشى به خلق وى به جاى آرد؛
2. خوبى دنیا موجب حسرت و بدى آن موجب پشیمانى است؛
3. از کسب هاى پست بپرهیزید؛
4. زندگى و حیات جان به حکمت و فرزانگى است؛
5. کسى که قناعت نداشته و از حد کفاف بگذرد، هیچ چیز او را بى نیاز و سیر نخواهد کرد.

آرزوی ادریس برای ادامه زندگی به خاطر شکرگزاری
فرشته‎ای از سوی خداوند نزد ادریس ـ علیه السلام ـ آمد و او را به آمرزش گناهان و قبولی اعمالش مژده داد. ادریس بسیار خشنود شد و شکر خدای را به جای آورد، سپس آرزو کرد همیشه زنده بماند و به شکرگزاری خداوند بپردازد. فرشته از او پرسید: «چه آرزویی داری؟» ادریس گفت: «جز این آرزو ندارم که زنده بمانم و شکرگزاری خدا کنم، زیرا در این مدت دعا می‎کردم که اعمالم پذیرفته شود که پذیرفته شد، اینک بر آنم که خدا را به خاطر قبولی اعمالم شکر نمایم و این شکر ادامه یابد». فرشته بال خود را گشود و ادریس را در برگرفت و او را به آسمانها برد. اینک ادریس زنده است و به شکر گزاری خداوند اشتغال دارد. مطابق بعضی از روایات، ادریس ـ علیه السلام ـ پس از مدتی که در آسمانها بود، عزرائیل روح او را در بین آسمان چهارم و پنجم قبض کرد، چنان که خاطر نشان می‎شود.

قبض روح ادریس ـ علیه السلام ـ
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: یکی از فرشتگان، مشمول غضب خداوند شد. خداوند بال و پرش را شکست و او را در جزیره‎ای انداخت. او سالها در آن جا در عذاب به سر می‎برد تا وقتی که ادریس ـ علیه السلام ـ به پیامبری رسید. او خود را به ادریس ـ علیه السلام ـ رسانید و عرض کرد: «ای پیامبر خدا! دعا کن خداوند از من خشنود شود، و بال و پرم را سالم کند». ادریس برای او دعا کرد، او خوب شد و تصمیم گرفت به طرف آسمانها صعود نماید اما قبل از رفتن، نزد ادریس آمد و تشکر کرد و گفت: «آیا حاجتی داری که می‎خواهم احسان تو را جبران کنم». ادریس گفت: «آری، دوست دارم مرا به آسمان ببری، تا باعزرائیل ملاقات کنم و با او انس گیرم، زیرا یاد او زندگی مرا تلخ کرده است.» آن فرشته، ادریس ـ علیه السلام ـ را بر روی بال خود گرفت و به سوی آسمانها برد تا به آسمان چهارم رسید، در آن جا عزرائیل را دید که از روی تعجب سرش را تکان می‎دهد. ادریس به عزرائیل سلام کرد، و گفت: «چرا سرت را حرکت می‎دهی؟»
عزرائیل گفت: «خداوند متعال به من فرمان داده که روح تو را بین آسمان چهارم و پنجم قبض کنم، به خدا عرض کردم: چگونه چنین چیزی ممکن است با این که بین آسمان چهارم و سوم، پانصد سال راه فاصله است، و بین آسمان سوم و دوم نیز همین مقدار. (و من اکنون در سایه عرش هستم و تا زمین فاصله فراوانی دارم و ادریس در زمین است، چگونه این راه طولانی را می‎پیماید و تا بالای آسمان چهارم می‎آید!!). آنگاه عزرائیل همان جا روح ادریس ـ علیه السلام ـ را قبض کرد. خداوند بعد از وفاتش، مقام ارجمندی در بهشت به او عنایت فرمود و او را از مواهب بهشتی بهره‎مند ساخت.

فرزندان ادریس
ادریس پیامبر فرزندان متعددى داشته که فقط نام «متوشلخ » و«ناخورا» و «حرقاسیل » در کتابها ذکر شده است.  

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

در کتاب توحید از امام صادق علیه السلام روایتى آورده که در ضمن آن به راوى فرموده: شاید شما گمان کنید که خداى عزوجل غیر از شما هیچ بشر دیگرى نیافریده نه چنین نیست بلکه هزارهزار آدم آفریده که شما از نسل آخرین آدم از آن آدمها هستید.ابن میثم نیز در شرح نهج البلاغه خود حدیثى به این معنا از امام باقر علیه السلام نقل کرده و صدوق نیز همان را در کتاب خصال خود آورده است. و در خصال از امام صادق علیه السلام روایت آورده که فرمود: خداى عزوجل دوازده هزار عالم آفریده که هر یک از آن عوالم از هفت آسمان و هفت زمین بزرگتر است و هیچیک از اهالى یک عالم به ذهنش نمى رسد که خداى تعالى غیر عالم او عالمى دیگر نیز آفریده باشد.و در همان کتاب از امام باقر علیه السلام روایت کرده که فرمود: خداى عزوجل در همین زمین از روزى که آن را آفریده هفت عالم خلق کرده (و سپس بر چیده ) و هیچیک از آن عوالم از نسل آدم ابوالبشر نبودند و خداى تعالى همه آنها را از پوسته روى زمین آفرید و نسلى را بعد از نسل دیگر ایجاد کرد و براى هر یک عالمى بعد از عالم دیگر پدید آورد تا در آخر آدم ابوالبشر را بیافرید و ذریه اش را از او منشعب ساخت.
در تفسیر عیاشى از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: اگر ملائکه موجودات زمینى را قبلا ندیده بودند که خونریزى کردند، از کجا گفتند: « اتجعل فیها منیفسد فیها و یسفک الدماء؟» ترجمه» گفتند: آیا در آن مخلوقى قرار مى دهى که تباهى کند و خون ها بریزد(بقره،30).ممکن است این فرمایش امام اشاره باشد به دورانى که قبل از دوران بنى آدم در زمین گذشته، همچنان که اخبارى نیز در این باره رسیده است .و در کتاب معانى از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: خداى عزوجل اسامى حجتهاى خود همگى را به آدم بیاموخت. آنگاه آنان را که در آن روز ارواحى بودند، بر ملائکه عرضه کرد و به ملائکه فرمود: مرا از اسامى این حجتها خبر دهید اگر راست مى گویید، که به خاطر تسبیح و تقدیستان، از آدم سزاوارتر به خلافت در زمین هستید. ملائکه گفتند: « سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم » ترجمه: منزهى تو! ما جز آنچه تو به ما تعلیم کرده اى، علمى نداریم، که تنها تویى داناى حکیم ( بقره ،32). آنگاه خداى تعالى به آدم فرمود: اى آدم، تو ملائکه را به اسماء آنان خبر ده «انبئهم باسمائهم » ترجمه: گفت: اى آدم! آنان (فرشتگان) را از نام هاى آنها آگاه ساز (بقره ،33). پس همین که آنان ملائکه را از اسماء آنان خبر داد «فلما انبئهم باسمائهم » گفت: پس همین که از نام آنها آگاهشان نمود(بقره ،33)، ملائکه به منزلت عظیمى که حجتهاى خدا نزد خدا دارند، پى بردند و فهمیدند که آنان سزاوارترند به خلفت تا ایشان، و آن حجت هایند که مى توانند جانشین خدا در زمین و حجهاى او بر خلق باشند. آنگاه حجتها را از نظر ملائکه پنهان کرد و ایشان را وادار کرد تا با ولایت و محبت آن حجتها، وى را عبادت کنند و به ایشان فرمود: « الم اقل لکم انى اعلم غیب السموات و الارض و اعلم ما تبدون و کنتم تکتمون ؟» ترجمه: آیا به شما نگفتم که من نهان آسمان ها و زمین را مى دانم، و مى دانم آنچه را آشکار مى کنید و آنچه را پنهان مى داشتید؟(بقره ،33).
در تفسیر عیاشى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: بعد از آنکه خداى تعالى آدم را آفرید، ملائکه را امر فرمود تا براى او سجده کنند. ملائکه در دل به خود گفتند: ما گمان نمى کنیم خداى خلقى بیافریند که نزدش گرامى تر از از ما باشد. ما همسایگان او و مقرب ترین خلق نزد اوییم. خداى تعالى فرمود: آیه به شما نگفتم که من آنچه را اظهار و یا کتمان مى کردید، مى دانم؟ یعنى آنچه را درباره جن زادگان (که قبلا در زمین فساد مى کردند) اظهار مى داشتید و آنچه را که (درباره لیاقت خود براى خلافت ) پنهان کردید، مى دانم. و به همین جهت ملائکه به خاطر آنچه گفته بودید و نیز آنچه پنهان کرده بودند، به عرش خدا پناهنده شدند.و در همین تفسیر نیز از على بن الحسین (علیه السلام ) حدیثى به این معنا آمده و در آن فرموده: وقتى ملائکه به خطاى خود پى بردند، متوسل به عرش شدند. و این خطا از عده اى از فرشتگان بود نه از همه آنان، و آن عده، فرشتگان پیرامون عرش بودند - تا آنجا که فرمود: - و این عده تا روز قیامت همچنان پناهنده عرش هستند.ممکن است مضمون این دو روایت را از آیه اى که حکایت کلام ملائکه است، استفاده کرد، آنجا که گفتند: «و نحن نسبح بحمدک و نقدس ‍ لک (تا جمله ) سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم»، و لکن روایت نامبرده خالى از اشکال نیست، براى اینکه در آیه همه ملائکه ماءمور به سجده شدند و بغیر از ابلیس کسى در امتثال استثناء نشده، در جاى دیگر هم فرموده ملائکه کلهم اجمعین سجده کردند. ولى به هر حال در توجیه روایت باید گفت که عرش ‍ خدا عبارت است از علم، و روایات وارده از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نیز همین را مى گوید. پس ملائکه اى که آن اعتراض را کرده بودند، فرشتگانى بودند که با علم خدا سر و کار داشته اند و چون به خطاى خود پى بردند، باز به علم او پناهنده شدند و گفتند: تو منزهى از آنچه ما پنداشتیم و ما جز آنچه تو به ما دادى، علمى نداریم. تنها داناى حکیم تویى .و نیز در همان تفسیر از ابى العباس از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که گفت: از آن جناب از آیه «و علم ادم الاسماء کلها...» پرسیدم که آن اسماء چه بوده؟ فرمود: اسامى دواها و گیاهان و درختان و کوههاى زمین بود.و نیز در همان تفسیر از داوود بن سرحان عطار روایت کرده که گفت: نزد امام صادق (علیه السلام ) بودم، دستور داد سفره آوردند و ما غذا خوردیم، سپس دستور داد تشت و دست سنان (لگن یا حوله ) را آوردند. عرضه داشتم: فدایت شوم، منظور از اسماء در آیه ((و علم ادم الاسماء...)) چیست؟ آیا همین تشت و دست سنان نیز از آن اسماء است؟ حضرت فرمود: دره ها و تنگه ها و بیابانها از آن است. و با دست خود اشاره به پستیها و بلندیها کرد.
در تفسیر قمى آمده که خدا از آدم نخست مجسمه اش را ساخت و چهل سال به همان حال باقى گذاشت. چون ابلیس لعین از او مى گذشت، به آن مجسمه مى گفت: خدا تو را براى امرى درست کرده. آنگاه عالم آل محمد (علیه و علیهم السلام ) فرمود: ابلیس با خود گفت اگر خدا مرا به سجده بر این موجود امر کند، هرگز زیر بار نمى روم. تا آنجا که عالم فرمود: آنگاه خدا به ملائکه فرمود براى آدم سجده کنید. ملائکه سجده کردند و ابلیس آنچه را در دل پنهان کرده بود، بیرون انداخت و حسد درونى خود را اظهار کرده از سجده براى آدم امتناع ورزید.
و در بحار از قصص الانبیاء از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: ابلیس ماءمور شد به سجده بر آدم. در جواب عرضه داشت: پروردگارا، به عزتت سوگند مرا از سجده بر آدم معاف بدار، و من در عوض ‍ تو را عبادتى بکنم که تاکنون احدى مثل آن عبادتت نکرده باشد. خداى تعالى فرمود: من اطاعت بر طبق اراده و خواست خودم را دوست مى دارم. آنگاه فرمود: ابلیس چهار بار ناله کرد. یکى آن روزى که لعنت شد، و روزى دیگر روزى که به زمین هبوط نمود، و روزى که محمد (صلى الله علیه و آله ) مبعوث گردید بعد از مدتى فترت که انبیایى مبعوث نشده بودند، و چهارم آن هنگامى که سوره فاتحه نازل گردید. و دوبار صداى فرح آمیزى درآورد: یکى آن هنگامى که آدم از درختى که نهى شده بود بخورد، و یکى هم آن هنگامى که از بهشت بیرون شد و به زمین هبوط کرد.
قمى در تفسیر خود مى گوید: پدرم براى من حدیث کرد از امام صادق (علیه السلام ) که شخصى از آن جناب پرسید: آیا بهشت آدم از باغهاى دنیا بوده یا از باغهاى آخرت؟ حضرت در جواب فرمود: از باغهاى دنیا بوده و همین ماه و خورشیدى که بر ما مى تابد، به آن بهشت مى تابیده. و اگر از باغهاى آخرت مى بود، هرگز از آن اخرج نمى شد، چون آخرت خانه خلود است. و پس از آنکه خداوند آدم را در آن بهشت جاى داد، همه خوردنیها را به جز یک درخت برایش مباح کرد، چون خلقت آدم طورى بود که بدون امر و نهى و غذا و لباس و مسکن و نکاح نمى توانست بسر ببرد و سود و زیان خود را جز به راهنمایى خداوند تشخیص نمى داد. پس، ابلیس بر او درآمد و گفت: اگر تو و همسرت از این درخت بخورید، فرشته خواهید شد و براى همیشه در بهشت خواهید زیست و اگر نخورید، خداوند بیرونتان خواهد کرد. آنگاه قسم خود که خیرخواه آنان است، همچنان که خداى تعالى از وى چنین نقل مى کند: «ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة الا ان تکونا ملکین او تکونا من الخالدین و قاسمهما انى لکما لمن الناصحین» ترجمه: و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت منع نکرد جز براى آن که [مبادا] فرشته گردید یا از جاودانان شوید.و براى آنها سوگند یاد کرد که: من قطعا از خیر خواهان شما هستم(اعراف ،20- 21).آدم گفته او را پذیرفت و به اتفاق همسرش از آن درخت خورد و کارشان به آنجایى رسید که خداى تعالى فرمود: «فبدت لهما سواتهما» ترجمه: زشتى هاشان بر آنان آشکار شد (اعراف، 22) لباسهاى بهشتى شان از تن آنان فرو ریخت، ناگزیر از برگ درختان بهشتى خود را پوشانیدند و خداوند خطایشان کرد که: « الم انهکما عن تلکما الشجرة و اقل لکما ان الشیطان لکما عدو مبین » ترجمه: (آیا به شما نگفتم که از این درخت نخورید؟...)( اعراف، 22). در جواب چنین عرض کردند: «ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین » ترجمه: گفتند: پروردگارا! ما بر خویشتن ستم کردیم، و اگر بر ما نبخشایى و به ما رحم نکنى، بى شک از زیانکاران خواهیم شد(اعراف، 23).خداوند در جوابشان چنین فرمود: «اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فى الارض مستقر و متاع الى حین » ترجمه: فرمود: پایین روید که شما دشمن یکدیگرید و براى شما در زمین، تا وقتى معین قرارگاه و برخوردارى است(اعراف، 24)یعنى تا روز قیامت.
در کافى از على بن ابراهیم از امام صادق (علیه السلام ) روایت شده که فرمود: پس از آنکه آدم از بهشت بیرون شد، جبرئیل بر او نازل شد و گفت: مگر این نبود که خداوند تو را به دست خود آفرید و از روح خود در تو دمید و ملائکه را به سجده بر تو واداشت و کنیز خود حوا را همسرت کرد و در بهشت جاى داده همه آنها را بر تو مباح نمود و مگر این نبود که تو را روبرو خطاب نمود و از خوردن آن درخت نهى کرد؟ با این حال چرا از آن خوردى و خداى تعالى را نافرمانى کردى؟ آدم گفت: چه کنم؟ ابلیس فریبم داد و قسم خورد که من خیرخواه تو هستم، و من کجا خیال مى کردم که یکى از مخلوقات خدا به اسم خدا به دروغ سوگند یاد مى کند؟.
در تفسیر قمى از امام صادق (علیه السلام ) حدیثى روایت شده که آن جناب در ضمن آن حدیث این داستان را چنین نقل کرده اند: سپس ابلیس گفت: پروردگارا، آیا با اینکه تو خداوند عادلى و هرگز ستم روا نمى دارى، ثواب اعمال گذشته مرا نمى دهى؟ فرمود: از مثوبات آخرت نمى دهم و لیکن از لذایذ دنیا هر آنچه بخواهى، بگو تا در پاداش عبادتهایت به تو بدهم. ابلیس ‍ اولین چیزى را که از خدا درخواست کرد، این بود که: خدایا، مرا تا روز قیامت زنده بدار. خداى تعالى نیز درخواستش را پذیرفت. آنگاه درخواست کرد: مرا بر فرزندان آدم مسلط کن. این را نیز پذیرفت. باز هم درخواست کرد که: مرا مانند خون در سراسر وجود آنان راه ده. فرمود: راهت دادم. سپس درخواست کرد: براى بشر هیچ فرزندى به وجود نیاید مگر اینکه براى من دو فرزند به وجود آید، و من آدمیان را ببینم و آنان مرا نبینند و من به هر صورتى که بخواهم، بتوانم در برابر آنان به آن صورت درآیم. خداى تعالى اینها را نیز پذیرفت. ابلیس قانع نشد و گفت: خدایا، بیشتر از این به من بده. فرمود: من براى تو و ذریه تو در سینه هاى بشر جایى و قرارگاهى دادم. اینجا ابلیس قانع شد و گفت: مرا بس است. «فبعزتک لا غوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین» ترجمه: [ابلیس ] گفت: پس به عزت تو سوگند که بى تردید همه شان را گمراه خواهم کرد.مگر آن بندگان خالص تو از میان آنها( ص، 82-83).
زراره سپس اضافه کرد که امام صادق (علیه السلام ) هر وقت گفتگو از مساءله آدم به میان مى آمد، مى فرمود: این جریان ردى است بر قدریه، که منکر قدر هستند، چون مى رساند سرنوشت انسان قبل از هستى اش معین شده. آنگاه امام صادق (علیه السلام ) فرمود: آدم در آسمان از میانه فرشتگان رفیقى داشت، بعد از آنکه از آسمان به زمین هبوط کرد، آن رفیق آسمانیش از فراق وى ناراحت شد و نزد خدا شکایت کرد، اجازه خواست تا به زمین هبوط کند و احوالى از رفیقش بپرسد. خداى تعالى به او اجازه داد. فرشته هبوط کرد و آدم را دید که در بیابانى خشک و بدون گیاه نشسته، همین که رفیق آسمانیش را دید، (از شدت دلتنگى ) دست به سر گذاشت و فریادى اندوه بار بزد. امام صادق (علیه السلام ) مى فرمود: مى گویند آدم این فریاد خود را به گوش همه خلق رسانید (البته (منظور) این است که همه فضا را با فریاد خود پر کرد، و خلاصه منظور از ((خلق )) انسانها نیستند، چون آن روز غیر از آدم انسانى دیگر نبود). فرشته چون این اندوه آدم بدید، گفت: اى آدم، گویا پروردگارت را نافرمانى کردى و خود را دچار بلایى کرده اى که تاب تحملش را ندارى. هیچ مى دانى که خداى تعالى درباره تو به ما چه گفت و ما در پاسخ چه گفتیم؟ آدم گفت: نه، هیچ اطلاعى ندارم. رفیقش ‍ گفت: خدا فرمود: «انى جاعل فى الارض خلیفة ...»، و ما گفتیم: «اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء؟»و معلوم مى شود که خدا تو را براى این آفریده که در زمین باشى. با این حال آیا توقع دارى که هنوز در آسمان باشى؟ آنگاه امام صادق (علیه السلام ) سه بار فرمود: به خدا سوگند آدم با این مژده تسلیت یافت .از این روایت برمى آید که بهشت آدم در آنجا خلق شد و از آنجا هبوط کرد، در آسمان بوده است.
در تفسیر عیاشى از عبدالله بن سنان روایت کرده که گفت: شخصى از امام صادق علیه السلام سؤ الى کرد و من آنجا حاضر بودم و آن، این بود که آدم و همسرش چقدر در بهشت ماندند که به خاطر خطایى که کردند، بیرون شدند؟ فرمود: خدا تبارک و تعالى بعد از ظهر روز جمعه بود که از روح خود در آدم بدمید و آنگاه از پایین دنده هایش همسرش را خلق کرد و بعد فرشتگان را به سجده بر او امر فرمود و بعد در همان روز او را داخل بهشت کرد، و به خدا سوگند که بیش از شش ساعت از همان روز در بهشت نماند که دچار نافرمانى خدا شده و خدا او و همسرش را از آنجا بیرون کرد، در حالى که آفتاب تازه غروب کرده بود. آن شب را تا صبح پشت در بهشت بسر بردند تا صبح شد. ناگهان متوجه عریانى خود شدند. پروردگارشان ندا داد: آیا شما را از آن درخت که مى دانید، نهى نکردم؟ آدم خجالت کشیده سر به زیر افکند و گفت: پروردگارا، ما به نفس خود ستم کردیم و اینک به گناهان خود اعتراف مى کنیم، پروردگارا، ما به نفس خود ستم کردیم و اینک به گناهان خود اعتراف مى کنیم، پس ما را بیامرز. خداى تعالى در پاسخشان فرمود: باید که از آسمانهاى من به زمین هبوط کنید، چون هیچ نافرمان و سرکش در آسمانهاى من همجوار من نمى شود.
و در کتاب عیون اخبار الرضا (ع ) از عبدالسلام هروى روایت آمده که گفت: به حضرت رضا (علیه السلام ) عرضه داشتم: یا بن رسول الله، از درختى که آدم و حوا از آن خوردند، برایم بگو تا ببینم چه درختى بود. چون مردم درباره آن اختلاف دارند. بعضى روایت مى کنند که گندم بوده، بعضى دیگر روایت مى کنند که درخت حسد بوده. حضرت فرمود: هر دو درست است. عرضه داشتم: با اینکه دو معناى متفاوت دارد، چگونه ممکن است هر دو درست باشد؟ فرمود: اى ابى صلت، یک درخت بهشت مى تواند چند نوع باشد، مثلا درخت گندم مى تواند انگور هم بدهد، چون درخت بهشت مانند درختهاى دنیا نیست. و آدم بعد از آنکه خداى تعالى به او احترام کرد و ملائکه را واداشت تا براى او سجده کنند و او را داخل بهشت کرد، در دل با خود گفت آیا خدا بشرى گرامى تر از من خلق کرده است؟ خداى عزوجل از آنچه در دل او گذشت، خبردار شد، پس او را ندا داد که: سر خود را بلند کن و به ساق عرش بنگر، تا چه مى بینى؟ آدم سر به سوى عرش بلند کرد و به ساق عرش نگریست و در آن دید که نوشته: لا اله الا الله، و محمد رسول الله، و على بن ابى طالب امیرالمؤ منین، و همسرش فاطمه سیده زنان عالمیان، و حسن و حسین دو سید جوانان اهل بهشت اند. آدم پرسید: پروردگارا، اینان چه کسانى اند؟ خداى عزوجل فرمود: اى آدم، اینان ذریه هاى تواند و از تو بهترند و از همه خلایق من بهترند و اگر اینان نبودند، من تو را و بهشت و دوزخ و آسمان و زمین را خلق نمى کردم. پس، زنهار مبادا به چشم حسد بر اینان بنگرى، که از جوار من بیرون خواهى شد.
پس آدم به چشم حسد بر آنان نظر افکند و آرزوى مقام و منزلت آنان کرد و خداوند شیطان را بر او مسلط ساخت تا سرانجام از آن درخت که نهى شده بود، بخورد. و بر حوا هم مسلطش کرد، او هم به مقام فاطمه به چشم حسد نگریست تا آنکه از آن درخت بخورد، همچنان که آدم خورد، و در نتیجه خداى تعالى هر دو را از بهشت بیرون کرده به زمین فرستاد تا در جوار زمین باشند.
و منظور از اینکه در روایت فرمود: پس آدم به چشم حسد بر آنان نظر افکند و آرزوى منزلت ایشان نمود...، بیان این معناست که مراد به حسد آدم در حقیقت غبطه و به فارسى رشک بوده، نه حسدى که (طغیان این غریزه و) یکى از اخلاق رذیله است.

 

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

نام دیگر شیث بن آدم، هبة الله است. او فرزند و جانشین حضرت آدم بود. حضرت شیث سومین فرزند حضرت آدم بوده است. حضرت آدم حدود ۳۴ فرزند داشته است که هابیل و قابیل از اولین فرزندان این پیامبر بزرگوار بوده اند. در روایتی از امام محمد باقر علیه السلام آمده است: آدم علیه السلام بعد از کشته شدن هابیل، بسیار گریست و به درگاه خداوند شکوه کرد. خداوند به او وعده پسری داد تا جای هابیل را بگیرد. آن گاه به او فرزندی عطا کرد که آدم او را شیث نام گذاشت. خداوند به آدم وحی کرد که: «این پسر بخششی است از جانب پروردگارت، پس نام او را «هبة الله» بگذار.» و آدم علیه السلام نیز چنین کرد. آدم به هنگام وفات، مأمور شد شیث را جانشین و وصی خود معرفی نماید. او نیز تمامی فرزندان خود را جمع نمود و شیث را به جانشینی خود منصوب نمود.
حضرت آدم (ع ) پس از حدود هزار سال از جهان برفت و شیث را وصى خود گردانید. قابیل که از این موضوع مطلع شد، نزد شیث آمده. او را تهدید کرد و گفت: سبب این که من برادرت هابیل را کشتم، همین بود که او مقام وصایت پدر را داشت و براى آن که فرزندان او به بچه هاى من در آینده فخرفروشى نکنند، من او را کشتم. اکنون تو نیز اگر جایى اظهار کنى که مقام وصایت پدر به تو رسیده، تو را نیز خواهم کشت. و همان گونه که ابن اثیر و طبرى نقل کرده اند و در احادیث نیز آمده، خود آدم نیز به شیث سفارش کرد که علم خود و مقام وصایت را که پدر بدو داده بود از قابیل پنهان دارد مبادا همان گونه که او به هابیل حسد برد، به وى نیز حسد برده و در صدد قتل او برآید. به همین دلیل شیث پیوسته در حال ترس و تقیه به سر مى برد. خداوند تعالی شیث را به پیامبری برگزید و پنجاه صحیفه بر وی نازل کرد تا به وسیله آنها مردم زمان خود را که همگی از نوه ها و نوادگان آدم ابوالبشر علیه السلام بودند به توحید و یگانگی خدا دعوت نماید. مسعودى گفته است که بیست و نه صحیفه بر شیث نازل شد که در آن ها تهلیل و تسبیح بود. برخی گفته اند: اولین کسى که بعد از دحلت آدم (ع ) به مقام شامخ پیامبرى نائل آمد، شیث (هبة الله) بود. او وصى و جانشین آدم شد و امانتهاى الهى و صحیفه هائى که جانب خداوند نازل شده و جمعا بیست و یک صحیفه بود، دریافت و جمع آورى و منظم نمود و سپس به نشر آن تعالیم و هدایت و راهنمائى فرزندان آدم که رفته رفته جمعت قابل ملاحظه اى را تشکیل میدادند کمر بست. از میان آثار بجاى مانده از آن صحیفه ها، این صحیفه است که خداوند به آدم وحى فرستاد که؛ من تمام نیکى ها و سعادت ها را در چهار کلمه براى تو بیان میکنم. آدم پرسید: آن چهار کلمه کدامند؟ خطاب آمد: کلمه اول از آن من، کلمه دوم از آن تو، کلمه سوم میان من و تو و کلمه چهارم میان تو و مردم. آنکه از آن من است اینست که مرا بپرستى و شریکى براى من قرار ندهى. آنکه از آن تو است آنکه در برابر کارهائى که مى کنى، آنچه را که بیش از هر چیز به آن نیازمندى، بتو پاداش دهم. آنکه میان من و تو است: از تو دعا کردن و خواستن و از من اجابت و پذیرفتن. و بالاخره آنکه میان تو و بندگان من است این است که: براى مردم دوست بدارى آنچه براى خودت دوست دارى. آدم پس از گذرانیدن عمرى طولانى، احساس کسالت و ناتوانى کرد. به فرزندش شیث گفت: پسرم، زمان مرگ من نزدیک شده و اینک من مریض و ناتوانم و خداوند به من دستور داده که تو را وصى خود قرار دهم و ودیعه هاى او را به امانت نزد تو بگذارم، اینک وصیت نامه من که شامل آثار علمى و نام بزرگ خداوند میباشد، زیر سر من است. وقتى من از دنیا رفتم آنرا بردار و کسى را نیز از آن مطلع مکن .در وصیت نامه من تمام مسائلى که به آن نیازمند شوى، چه در امور دینى و چه در مسائل دنیوى ثبت و ضبط شده است. پسرم، در این لحظات که بیمارى و رنج بر من غلبه کرده، میل دارم از میوه هاى بهشتى، تناول کنم. از دامنه کوه بالا برو و هر یک از فرشتگان را دیدى سلام مرا به او برسان و بگو: پدرم مریض است و از شما میخواهد کمى از میوه هاى بهشتى براى او هدیه بفرستید.شیث به ارتفاع کوهستانى که در آن منطقه بود، بالا رفت تا براى پدر، میوه اى بدست آورد. در بین راه جبرئیل را با گروهى از فرشتگان دید، جبرئیل بر او سلام کرد و پرسید: کجا میروى؟ گفت: پدرم مریض شده و از من خواسته است مقدارى از میوه هاى بهشتى، از فرشتگان به رسم هدیه بگیرم و اینک براى این منظور به کوه آمده ام. جبرئیل گفت: خداوند به تو صبر و اجر عنایت کند پدرت چشم از جهان پوشید و به عالم ابدى پیوست. آنگاه همگى کنار جسد آدم آمدند. فرشتگان بفرمان پروردگار بدن او را غسل داده و براى نماز آماده ساخته بودند. شیث جلو ایستاد و نمازى با پنج تکبیر، بهمان شیوه اى که خداوند در امت اسلامى مقرر فرموده و تا روز رستاخیز این شیوه ادامه خواهد یافت، بر جنازه آدم خواند. سپس جنازه او را طبق راهنمائى جبرئیل، با احترام و تجلیل فراوان بخاک سپردند و شیث در غم از دست دادن پدر بیتابى میکرد. جبرئیل او را دلدارى داد و به ادامه زندگى و انجام وظیفه پیامبرى تشویق نمود. می گویند حضرت شیث علیه السلام 912 سال زندگی کرد. محل تبلیغ وی مکه معظمه بود و مطالب صحیفه ها را که دلایل خداشناسی، فرایض و احکام و سنن و حدود الهی بود برای فرزندان آدم می خواند. وی سرانجام در مکه درگذشت و در کوه ابوقبیس به خاک سپرده شد. برخی نیز گفته اند: مزار حضرت شیث علیه السلام از فرزندان حضرت آدم علیه السلام در شهر بلخ می باشد.

اوصیاى پس از وى تا ادریس
شیث متجاوز از هزار سال زندگى کرد و همواره با جبرئیل و فرشتگان الهى در ارتباط بود و وحى خداوندى را دریافت و به مردم ابلاغ میکرد. بر اساس ‍ سنت تغییر ناپذیر آفرینش، دوران زندگى شیث به سر آمد و به دستور خداوند، ادریس را که از بهترین نواده هاى آدم بود، بجانشینى برگزید و ودائع نبوت را به او سپرد. همچنین گفته شده که پس از شیث، فرزندش انوش - که او را ریسان نیز نامیده اند - وصى او گردید. بعد از وى پسرش قینان و پس از او مهلائیل یا حلیث و بعد فرزندش یارد - که بعضى یرد نیز ذکر کرده اند - یا غنمیشا به این مقام رسیدند و یارد پدر ادریس پیغمبر است. عمر هر یک از ایشان را به اختلاف بین هشتصد تا هزار سال نوشته اند. چنان چه عمر انوش را 905 یا 965 سال ذکر کرده اند.در نام هاى آن ها نیز اختلاف است.

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]

در لغت نامه دهخدا آمده: یسع یا الیسع نام پیغمبری است و او یسع بن اخطوب است که شاگرد الیاس (ع) بود و پس از او به پیغمبری رسید و به نام ابن العجوز شناخته می شود و آن اسم اعجمی است که «ال » بر سر آن آمده ولی بر امثال آن مانند یعمر و یزید نمی آید مگر به ضرورت شعر. و با دو لام به صورت للیسع خوانده شده است. (منتهی الارب). یسع و لوط دو پیغمبرند و هردو عجمی و معربند. عموم مورخان و مفسران او را جانشین و شاگرد الیاس مى دانند و در تورات به نام یشع ضبط شده که چون عبرى است در لغت عربى شین آن به سین تبدیل مى شود. مفسران نام پدر یسع را اخطوب ذکر کرده و از قاموس مقدس نقل شده که او را پسر شافاط و ساکن آبل محوله دانسته اند. در اعلام قرآن از باب نوزدهم کتاب پادشاهان نقل کرده است که ایلیا که ظاهرا همان الیاس است در سفر خویش به یسع بر خورد که مشغول شخم زدن زمین بود و او را به ملازمت خویش دعوت کرد. یسع از پدر و مادر خویش اجازه گرفت و در زمره ملازمان ایلیا در آمد. بنا به نقل تورات، ایلیا او را به خلافت نصب کرد و هنگامى که ایلیا با ارابه آتشین به آسمان صعود کرد، یسع همراه او بود.
هم چنین نقل است که الیاس چندى در خانه زنى بینوا اقامت داشت و اخطوب شوهر این زن، وفات کرده بود. در همین هنگام یسع پسر اخطوب دچار بیمارى سختى شد که الیاس او را شفا بخسید و ملازم خود ساخت. سیع پس از الیاس نبوت یافت و چون بنى اسرائیل دعوت او را پذیرفتند، از خدا خکواست که وى را به الیاس ملحق گرداند. در کتاب بحار از کتاب احتجاج و کتاب توحید و کتاب عیون روایتى طولانى از حسن بن محمد نوفلى از حضرت رضا (ع) نقل شده که در آن حضرت رضا (ع) در خلال احتجاجاتى که علیه جاثلیق مسیحى کرده، فرموده است: یسع نیز کارهایى مانند عیسى کرد: یسع نیز مانند عیسى بر روى آب راه مى رفت، و مرده زنده مى کرد و کور مادرزاد و مبتلاى به جذام را شفا مى داد، و با این حال امتش او را رب و پروردگار خود اتخاذ نکردند.

حضرت الیسع (ع) در قرآن
حضرت الیسع نیز از پیامبران بنى اسرائیل است که پس از الیاس ظهور کرده و نامش در قرآن دو بار همراه با مدح و ستایش آمده و به خیر و فضیلت توصیف شده است. یکى در سوره انعام آیه 86 و دیگرى در سوره ص آیه 48. خداوند در سوره ص میفرماید: «واذکر إسمعیل والیسع وذا الکفل وکل من الأخیار» (ص آیه 48) و اسماعیل و الیسع و ذوالکفل رابه یاد آور، که همگى از نیکان بودند. "الیسع" که نام او در سوره انعام آیه 86 نیز ذکر شده، تعبیر قرآن در باره او نشان مى دهد که وى از پیامبران بزرگ الهى بوده است، و در زمره کسانى است که در باره آنها مى فرماید: و کلا فضلنا على العالمین" هر یک از آنها را بر جهانیان برترى دادیم" (انعام- 86).بعضى معتقدند او همان" یوشع بن نون" پیامبر معروف بنى اسرائیل است، که " الف و لام" بر آن داخل شده، و" شین" به" سین" تبدیل گردیده است، و داخل شدن الف و لام بر یک نام غیر عربى (و در اینجا عبرى) چیز تازه اى نیست، همانگونه که عرب" اسکندر" را به عنوان" الاسکندر" مى شناسند. در حالى که بعضى آن را یک واژه عربى مى دانند که از" یسع" (فعل مضارع از ماده وسعت) گرفته شده، و بعد از آنکه جنبه اسمى به خود گرفته" الف و لام" که از مشخصات اسم است بر آن وارد شده. آیه سوره انعام نشان مى دهد که او از دودمان ابراهیم است، ولى روشن نمى سازد که از پیامبران بنى اسرائیل بوده یا نه؟ در تورات در کتاب" پادشاهان" نام وى" الیشع" فرزند" شافات" ضبط شده، و معنى الیشع در زبان عبرى" ناجى" و معنى شافات" قاضى" است. بعضى او را با" خضر" یکى دانسته اند، اما دلیل روشنى بر این معنى در دست نیست، و اینکه بعضى او را همان" ذا الکفل" مى دانند خلاف صریح آیه مورد بحث است چرا که ذا الکفل را عطف بر الیسع کرده، به هر حال او پیامبرى است والا مقام و پر استقامت و براى الهام گرفتن از زندگانیش همین براى ما کافى است.
خداوند در سوره انعام می فرماید: «وإسماعیل والیسع ویونس ولوطا وکلا فضلنا على العالمین» ( انعام آیه 86) و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط (را به یاد آر) و جملگى را بر جهانیان فضیلت بخشیدیم. در اینکه" الیسع" چگونه نامى است و اشاره به کدام یک از پیامبران است در میان مفسران و ادباى عرب گفتگو است، بعضى آن را یک نام عبرى مى دانند که در اصل" یوشع" بوده، سپس الف و لام به آن داخل شده و شین تبدیل به سین گردیده است، و بعضى معتقدند یک اسم عربى است که از یسع (فعل مضارع از ماده وسعت) گرفته شده است، این احتمال را نیز داده اند که به همین صورت نام یکى از انبیاى پیشین بوده است و در هر حال از پیامبرانى است که از نسل ابراهیم مى باشند. علامه طباطبایی می فرماید: یسع"- به فتح یا و سین- بر وزن" أسد" و به قرائتى دیگر" لیسع" بر وزن" ضیغم" اسم یکى از انبیاى بنى اسرائیل است. قرآن کریم در این آیه و همچنین در آیه48 سوره ص نام او را با اسماعیل ذکر فرموده. و اما اینکه این پیغمبر در چه زمانى مى زیسته و خاطرات زندگیش چه بوده؟ قرآن چیزى از آن را بیان نکرده است.

الیسع اسوه همکارى و استمرار دعوت
مطابق روایات، الیسع جانشین الیاس بوده که پس از تلاش ها و فعالیت هاى تبلیغى و زمینه سازیهاى مفید و مؤثر، راه را براى ایمان بنى اسرائیل هموار کرده است، به گونه اى که پس از او، عموم بنى اسرائیل به الیسع ایمان آورده و به فرمانش گردن نهاده اند. طبرسى به نقل از ابن عباس مى گوید: پس از آن که خداوند الیاس را براى نجات از توطئه پادشاه و همسرش به آسمان برد و دشمنانى نیرومند را بر پادشاه و قومش مسلط کرد که وى و همسرش را به قتل رساندند، خداى تعالى الیسع را به رسالت میان مردم برانگیخت. بنى اسرائیل بدو گرویدند و او را بزرگ داشتند و فرمانش گردن نهادند. قرآن مجید به شیوه هاى تبلیغى حضرت الیسع هیچ اشاره ننموده و تنها او را مدح نموده است، اما آنچه از روایات موجود بر مى آید این است که الیسع در شرایط خفقان و فشار و بدون آن که رابطه خویشى میان او و الیاس بوده باشد همراهى و مساعدت نیکویى با الیاس انجام داده و پس از او به خوبى از عهده جانشینى او برآمده است.
ثعلبى در قصص الانبیاء مى نویسد: الیاس (در هنگام گریختن از چنگ جبار زمان) به خانه زنى از بنى اسرائیل وارد شد که پسرى بیمار به نام الیسع بن اخطوب داشت. آن زن الیاس را پناه داد و خبرش را پنهان داشت. الیاس براى فرزند او دعا کرد و شفا یافت. از آن پس الیسع تابع مرام الیاس گشت و به او ایمان آورد و تصدیقش نمود و همراهى کرد و به هر کجا مى رفت ملازم او بود. ثعلبى سپس داستان به آسمان رفتن الیاس را ذکر کرده اضافه مى کند که: در این هنگام یسع او را بانگ زد که اى الیاس حالا که مى روى تکلیف مرا معلوم کن، و مرا براى روزگار تنهاییم دستورى ده. الیاس از آسمان کساى خود را انداخت، و همین کسا علامت جانشینى یسع براى الیاس در میان بنى اسرائیل بود. آن گاه مى گوید: خداوند به فضل خود یسع (ع) را به نبوت و رسالت به سوى بنى اسرائیل مبعوث نمود. و به وى وحى فرستاد، و او را به همان نحوى که بنده خود الیاس را تایید مى کرد تایید فرمود، و در نتیجه بنى اسرائیل به وى ایمان آورده و او را تعظیم نموده در هر پیشامدى رأى و امر او را متابعت مى کردند، و بدین منوال تا یسع در میان بنى اسرائیل زنده بود حکم خداى تعالى در بین آنان نافذ و مجرى بود.
با این همه، مأموریت اصلى الیسع هنگامى آغاز مى شود که از سوى الیاس به جانشینى منصوب مى شود و خدا نیز او را به رسالت مبعوث مى فرماید: «و قیل انه استخلف الیسع على بنى اسرائیل ... و بعث الله الیسع رسولا فامنت به بنواسرائیل و عظموه و انتهوا الى امره» گفته شده که الیسع به جانشینى براى رهبرى بنى اسرائیل منصوب شد و خداوند او را رسول این قوم قرار داد، پس بنى اسرائیل بدو ایمان آورده و بزرگش داشتند و فرمانش پذیرفتند.

پیامبرى الیسع (ع)
قرآن او را در زمره مجموعه پیامبرانى که ایمان بدانان واجب است قرار داده. گفته مى شود که یسع، پسر عموى الیاس(ع) بوده که پس از رحلت الیاس به تبلیغ رسالت الهى پرداخته و به همان شیوه دین و آیین الیاس، مردم را به خدا پرستى دعوت مى کرده است و در زمان آن حضرت، رخ دادها و گناهان بسیارى انجام پذیرفت.و نیز ملاحظه مى کنیم که قرآن به طور خلاصه و کوتاه از الیاس (ع) یاد کرده و به پیامبرى یسع اشاره اى گذرا داشته است، ولى کتب تاریخى درباره الیاس (ع) مملو از اسرائیلیات است. ما تنها رویدادى را که طبرى نقل کرده از میان مطالب فراوانى که منقول است برمى گزینیم و فشرده آن را یاد آور مى شویم، البته از باب اطلاع و آگاهى به بیان آن مى پردازیم نه این که این رویداد، واقعیت داشته باشد. الیاس آن گاه که از بنى اسرائیل خواست بت پرستى را کنار گذاشته و به پرستش خداى یگانه تمسک جویند، دعوت وى را نپذیرفته و به او پاسخ مثبت ندادند، الیاس به پیشگاه خداى خود عرضه داشت: بار خدایا، بنى اسرائیل، از پرستش تو سر برتافتند و بر کفر و الحاد و پرستش غیر تو روى آوردند، نعمت هایى را که به آنان دادى دگرگون ساز. خداوند بدو وحى فرمود: ما زمام امور ارزاق آنها را به دست تو مى سپاریم، هرگونه که خواستى عمل نما. الیاس عرض کرد: آفریدگارا، بارانت را از آنان دریغ فرما.
در پى آن سه سال بر آنها باران نبارید تا چهار پایان آنان از بین رفت و درختانشان خشکید و مردم سخت دچار گرفتارى شدند. الیاس هر کجا که به سر مى برد، خوراک و روزى او مى رسید و بنى اسرائیل هرگاه بوى نان مى شنیدند مى گفتند: الیاس این جاست، و در جستجوى وى برمى آمدند، و بدین ترتیب، اهل آن خانه مورد اذیت و آزار آنها قرار مى گرفت. الیاس روزى به خانه زنى از بنى اسرائیل پناه برد که پسرى بیمار به نام «یسع بن اخطوب» داشت. آن زن، الیاس را به خانه خود راه داد و ماجراى او را نهان داشت. آن حضرت در حق فرزند او دعا کرد و خداوند او را از بیمارى رهانید. و از آن پس دست از الیاس بر نداشت و بدو ایمان آورده و وى را تصدیق کرد و پیوسته با او بود و هر کجا الیاس مى رفت، وى نیز او را همراهى مى کرد. الیاس پیرمردى سالخورده، و یسع پسرکى نوجوان بود و پس از آن، روزى الیاس به بنى اسرائیل گفت: اگر دست از پرستش بت ها بردارید از خدا مى خواهم که گرفتارى ها را از شما بردارد. لذا آنان بت ها و پیکره هایى را که ساخته بودند بیرون ریختند و الیاس (ع) به پیشگاه خداوند دعا کرد و خداوند به فریادشان رسید و گرفتارى ها را از آنان برداشت، سرزمین هاى آنان سرسبز شد، ولى آنها دست از عقیده خود برنداشته و به راه راست هدایت نگشتند. وقتى الیاس (ع) چنین دید از خداى خویش درخواست نمود که جانش را بستاند تا از شر آنها راحت و آسوده گردد و خداوند روح او را قبض نمود و به آسمان ها برد و خداوند بعد از الیاس، یسع را براى ارشاد و راهنمایى آنها مأمور ساخت».

 

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی رفیعیان ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

مشخصات وبلاگ

صفحات اختصاصی
امکانات وب



تماس با ما چاپ این صفحه



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
Online User
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز